<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اثر انگشت</title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Dec 2006 13:19:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>يك روز،يك خاطره</title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين دفعه شما مامور تهيه مدارکtumor board هستید‌‌٫بنابربر این تا ساعت ۴ در بیمارستان می مانید تا دنبال رد پای پرونده های بیماران سوژه تومور بورد بگردید و وقتی نا امید شدید صدایتان را به مهربان ترین حالت ممکن در بیاورید و زنگ بزنید به واحد ترخیص تا بفهمید پرونده های گمشده کدام گوری هستند&amp;nbsp; وبشکن- زنان از کشف مهمتان بروید واحد در آمد و ناز کارمندان آنجا را هم بکشید و یکی یکی خودتان پرونده ها را نگاه کنید تا آن دو پرونده کذایی را پیدا کنید و در حالیکه به جر و بحث داغ دو تا از کارمندان آنجا گوش می دهید یک ساعت آنجا بنشینید و از تمام آن اطلاعات طلایی نت برداری کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;فردا صبح هم در حالیکه نیشتان تا بنا گوشتان باز است هنوز استادتان وارد بخش نشده ٫مدارک طلاییتان را در بغل او می اندازید تا همه بدانند شما چقدر انسان وظیفه شناسی هستید٫غافل از اینکه استاد محترمتان هوس کرده یک روز مانده به تومور بورد یکی از سوژه ها را عوض کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا دیگر دلتان می خواهد سر استادتان داد بزنید و بگویید پرونده های بایگانی شده پفک نمکی نیست که هر وقت خوشش نیامد زرتی بروید از بقالی سر کوچه یکی دیگر بخرید ولی به بستن نیش باز شده تان اکتفا می کنید و دلتان را خوش می کنید که عاقلان را اشارتی کافیست! ولی جلوی همکارانتان دیگر مجبور نیستید سر خودتان را شیره بمالید بنابر این تا می توانید سلیطه بازی در می آورید تا جاییکه دکتر ح&amp;nbsp;میرود رد پای پرونده جدیدتان را می گیرد و میفهمید در واحد بیمه است .دیگر آرزوی مرگ می کنید چون می دانید نه تنها برای در آوردن پرونده از آنجا باید مسوول بخش را هم برای دادن تعهد نامه محضری! با خودتان ببرید ٫چون هیچ نوع دسته بندی در چیدن پرونده ها در واحد بیمه وجود ندارد باید شامتان را هم آنجا بخورید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره در حالیکه هرچه جمله مثبت انرژی زا که بلد بوده اید با خودتان تکرار کرده اید٫می رسید به واحد بیمه و با کمال تعجب می بینید مسوول بخش که بعد میفهمید دکتر ح او را خبر کرده هم آنجاست.اولین نفس عمیق را می کشید که دکتر ح هم سر می رسد و آنها قبل از اینکه شما به خودتان بیایید اتاق را زیر و رو می کنند و پرونده ای را که می خواستید برایتان پیدا می کنند و شما را می نشانند تا اطلاعات آن را بنویسید ٫بعد هم خودشان بقیه پرونده ها را مرتب می کنند و لبخند زنان می روند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما که تازه به خودتان آمده اید دلتان می خواهد بدوید و آنها را بغل کنید و بگویید خیلی وقت است هدیه ای شما را تا این حد خوشحال نکرده ولی چون میدانید به اندازه کافی تابلو شده اید به همین اکتفا می کنید که تمام محبتتان را بریزید توی چشمهایتان و بپاشید روی آنها و بعد... و بعد٫هر چه سعی می کنید به روی خودتان نیاورید نمی توانید وبالاخره مجبور می شوید از خودتان سوال کنید&amp;nbsp;که چند وقت است&amp;nbsp;شما&amp;nbsp;اینطور باعث شادی دلی نشده اید؟ولی جواب امید وار کننده ای پیدا نمی کنید و&amp;nbsp;در حالیکه از ضعف حافظه خودتان متعجب شده اید٫ اطلاعات پرونده تان را می زنید زیر بغلتان و به سرعت از واحد بیمه خارج می شوید تا قبل از آن که استاد محترمتان دوباره پشیمان بشود کار را تمام کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Dec 2006 13:19:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asareangosht&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>asareangosht</dc:creator>
<guid>http://asareangosht.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;اين روزها دوباره آن سوال قديمي احمقانه وقت نشناس دارد با اعصابم يه قل دو قل بازي مي كند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر برايت امكان به عقب برگشتن و از نو شروع كردن بود،دوباره پزشكي را انتخاب مي كردي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;براي صدمين بارسعي مي كنم بدون هيچ توجيه&amp;nbsp;يا انكاري&amp;nbsp;كلاهم را قاضي كنم و به اين سوال جواب بدهم؛دلم را مي گذارم جلوي آيينه و ...مي بينم نه،انتخاب نمي كردم.چرا؟از اين دل بي صاحب مي پرسم آخر چرا؟راهت اشتباه بود؟نه.چيزي كه مي خواستي نبود؟چرا بود ولي...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرام دلم را از جلوي آيينه برمي دارم و ديگر به روي خودم هم نمي آورم كه چيزي پرسيده بودم،چون با كمال شرمندگي متوجه مي شوم دليل اين نه،بي علاقگي من يا اشتباه بودن راه نيست،دليلش فقط و فقط سختي راه است؛اين راه پر فراز و نشيب طولاني؛اين راه لعنتي!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شايد بايد خوشحال باشم كه نمي توانم به عقب برگردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Oct 2006 06:06:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asareangosht&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>asareangosht</dc:creator>
<guid>http://asareangosht.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما که غریبه نیستید:</title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;خوشمان بیاید یا نیاید،ما کشور عقب مانده ای هستیم(اگر خیلی ناراحتتان می کند بخوانید در حال پیشرفت)با فرهنگ نه چندان بالا،دانش اندک و دینی که آنقدر آن را با خرافات و مزخرفات آلوده ایم که دیگر واقعا حکم افیونمان را پیدا کرده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من در این ها شکی ندارم،ولی اگر کمی با انصاف باشیم،چند تا کتاب تاریخ را ورق بزنیم،یکی دو تا فیلم، مثل لبخند مونالیزا را ببینیم و رمان هایی از قبیل خاکستر آنجلا را بخوانیم ،می بینیم نه،انگار می توانیم یک لبخند کوچولو بزنیم و بگوییم این مراحل را همه کشورها گذرانده اند،ما هم باید بگذرانیم،قدم به قدم،راه میانبری هم وجود ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب در این هم بحثی نیست،اما محض رضای خدا ما چرا اینقدر کند جلو می رویم؟!چیزی که اشک مرا در می آورد،این است که چرا هر قدمی که بقیه ملتها ظرف ده سال برداشته اند،ما باید&amp;nbsp;بعد از پنجاه سال بر داریم در حالیکه تجربه دیگران را هم در اختیار داریم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته شاید هزار و یک دلیل ریز و درشت وجود داشته باشد...اماراستش را&amp;nbsp; بخواهید من فکر می کنم مهمترین علت این پیشرفت لاک پشتی (تازه اگر همان هم باشد.)این است که ما مردم کشوری هستیم که سعی می کند به دیگران ـ و از آن بدتر به خودش ـ بقبولاند که&amp;nbsp;&lt;U&gt;هرگز&lt;/U&gt; اشتباه نمی کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Sep 2006 12:49:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asareangosht&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>asareangosht</dc:creator>
<guid>http://asareangosht.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسرت نامه!</title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;ـ ندا به استاد نقاشیت بگو امشب کشیکی اجازه بده فردا دیرتر بری.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـ نمی خواد،خودمو می رسونم،نمی خوام بگم پزشکم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;از این موارد برای من زیاد پیش می آید،.چرایش را درست نمی دانم،شاید بخاطر اینکه «پزشک بودن» فرصت «ندا »بودن را از من می گیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید چون برای من خیلی کم پیش می آید که با یک نفر هم صحبت شوم و او بفهمد پزشکم و برخوردش تغییر نکند.یا دیگر من برای او یک «خانم دکتر »می شوم و دیگر به به و چه چه است که روی سرم می ریزد به اضافه کلی درد و مرض&amp;nbsp; که باید با یک فوت همه آنها را درمان کنم،یا بر عکس پیف پیف ،اوه اوه خودش را جمع می کند و ناگهان خاطرات تمام پزشکانی که در مطب از او زیر میزی گرفته اند یا او را درست درمان نکرده اند یا به او بی توجهی نشان داده اند یا با قبول شدنشان در رشته پزشکی این فرصت را از او یا بچه هایش گرفته اند در ذهنش زنده می شود و در میابد که خداوند مهربان من را سر راه او قرار داده تاهمه آنها را یکی یکی چماق کند و بکوبد توی سرم تا حد اقل دلش خنک شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید بخاطر فرهنگ اجتماعی که من اسم آن را می گذارم باور سیاه و سپید.فرهنگی که اگر شما یک پزشک،سیاستمدار،بازیگر مشهور یا ورزشکار ملی باشید،شما را بر می دارد ومی برد بالا وبالا وبالا تا به عرش معصومیت می رساند و البته اگر هم یک روز کوچکترین نقطه ضعفی در شما ببیند از همان بالا برتان میدارد و می کوبدتان به زمین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید به خاطر اینکه گاهی&amp;nbsp;از من انتظار می رود اگر پزشک هستم دیگر عارف و فیلسوف ودانای اسرار&amp;nbsp;و ناجی بشریت هم باشم&amp;nbsp;.البته من وقتی به عنوان یک پزشک با آدم ها برخورد&amp;nbsp;دارم این انتظارات را درک می کنم و سعی می کنم همه اینها هم باشم و انتظار احترام هم دارم،ولی وقتی آن روپوش سفید را از تنم در می آورم دیگر دلم&amp;nbsp; می خواهد خودم باشم،با تمام بدیها و خوبی هایم.دلم می خواهد اگر کسی توجهی نشان می دهد یا احترامی&amp;nbsp;می گذارد،یا بر عکس تصمیم می گیرد مرا از بالای کوه پرت کند پایین،به خاطر خودم باشد نه به خاطر آن روپوش سفید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Sep 2006 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asareangosht&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>asareangosht</dc:creator>
<guid>http://asareangosht.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما قرار است که بجای یکی از دوستانتان چند روزی در سازمان انتقال خون انجام وظیفه کنید،بنابر این پشت میز پزشک پایگاه نشسته اید و با خاطره بی استرس چند اهدا کننده ای که ازصبح داشته اید خوش خوشانتان می شود&amp;nbsp;که ناگهان آقای ف جوری می پردتوی اتاقتان که شما فکر می کنید نکند&amp;nbsp;جایی آتش گرفته:خانم دکتر...چیزه...یه خانمه اومده جواب آزمایشاتشو بگیره.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما:خوب؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای ف:آخه HBSAgش مثبته.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما:خوب از مرکز تایید بگیرید&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای ف با قیافه ای که معلوم است از این خنگ بازی شما کفرش در آمده&amp;nbsp;چند دانه عرق روی پیشانیش را پاک می کند و می گوید:تایید گرفتیم خانم دکتر همونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما:خوب یهHBSAg&amp;nbsp;مثبت که چیزی رو ثابت نمی کنه،حالا باید&amp;nbsp;بره آزمایش تکمیلی بده،بگید دفترچه اش رو بیاره خودم می نویسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای ف:چیزه خانم دکتر...ما اینا رو فرم بهشون می دیم برن مرکز اونجا کاراشون انجام می شه.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما:إ؟خوب پس هر کاری روالتونه انجام بدید دیگه شما که اینهمهHBSمثبت داشته اید&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای ف:آخه خانم دکتر این خانمه فهمیده آزمایشاتش یه مشکلی داشته استرس پیدا&amp;nbsp;کرده خیلی حالش بده می شه شما براش توضیح بدید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما یک نگاه عاقل اندر استرس بیخودی&amp;nbsp;وارد کن به او می اندازید و با خودتان می گویید&amp;nbsp;این انتقال خونی ها بس که استرس ندیده اند ببین هر مساله ای رو چطور بزرگش می کنند وبرای او هم سرتان را تکان می دهید که:باشه، بیاد تو&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;.&lt;EM&gt;خانمي حدود ۵۰ ساله با ابروهاي بالا انداخته ولب هايي كه روي هم فشارشان مي دهد وارد مي شود.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما:سلام،بفرماييد،بفرماييد.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;و با يك لبخند مليح سعي مي كنيد به او آرامش تزريق كنيد ولي تنها نتيجه اي كه مي گيريد اين است كه گوشه دهان او كمي به يك طرف كج مي شود،با اينحال از رو نمي رويد وادامه مي دهيد:ظاهرا شما بخاطر جواب آزمايشتون نگران شديد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;وبعد با كمك تمام اندوخته هاي علمي وشگردهاي روانشناسي كه بلديد شروع مي كنيد به توضيح دادن در مورد تاريخچه آزمايشات انتقال خون وانواع هپاتيت ها وتشخيص ودرمان هر كدام واينكه كدام از كدام بهتر است تا اينكه مي رسيد به&amp;nbsp;HBSAg بيمارتان و&amp;nbsp;بي دليل بودن نگراني وي ومعاينات و آزمايشات تكميلي و اينكه صرفا اين آزمايش دليل هپاتيت داشتن نيست و...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;و هر&amp;nbsp;چه ميگذرد مطمئن تر مي شويد كه توضيحات علمي شما موثر بوده چون ابتدا ابروهاي بالا رفته بيمارتان پايين مي افتد و لب هاي به هم فشرده اش شل مي شود و بعد كم كم لبخند كم رنگي روي لب هايش مينشيند وهي كش مي آيد و كش مي آيد تا اينكه با خنده مي گويد :فقط همين؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما ديگر نزديك است از فكر وجود شفا بخش خودتان ذوق مرگ شويد چون مي بينيد كه كابوس زندگي يك نفر را با درايتتان به“فقط همين” تبديل كرده ايد كه ادامه مي دهد:اي بابا خانم دكتر اينو كه خودم ده ساله ميدونم!&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Sep 2006 03:31:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asareangosht&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>asareangosht</dc:creator>
<guid>http://asareangosht.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنكس كه نداند و نداند كه نداند...</title>
<link>http://asareangosht.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;انسان&amp;nbsp;در هر شغلي براي خوب بودن و پيشرفت كردن احتياج به اعتماد بنفس دارد واگر این شغل احتیاج&amp;nbsp; به روابط عمومي بالا داشته باشد،اين نياز دو چندان مي شود؛ولي مهمتر از داشتن اين ويژگي اخلاقي،قدرت تشخيص واقعي يا كاذب بودن آن است.چون اگر نداشتن اعتماد بنفس يك ضعف است&amp;nbsp;، داشتن آن به صورت كاذب خصوصيتي مخرب، گاهي خنده دار و حتي گاهي تهوع آور است كه نه تنها مانع پيشرفت خود انسان مي شود،بلكه اطرافياني كه به هر دليل با او سروكار داشته باشند را هم قرباني مي كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;EM&gt;اصلا به نظر من اعتماد بنفس كاذب يك فاجعه است! مي گوييد نه؟راستي؟! پس خواهش مي كنم ده دقيقه از اجراي فرزاذ حسني در برنامه كوله پشتي را تماشا كنيد،بعد با هم بحث&amp;nbsp; كنيم!&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Sep 2006 05:03:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asareangosht&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>asareangosht</dc:creator>
<guid>http://asareangosht.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
