اين روزها دوباره آن سوال قديمي احمقانه وقت نشناس دارد با اعصابم يه قل دو قل بازي مي كند:
اگر برايت امكان به عقب برگشتن و از نو شروع كردن بود،دوباره پزشكي را انتخاب مي كردي؟
براي صدمين بارسعي مي كنم بدون هيچ توجيه يا انكاري كلاهم را قاضي كنم و به اين سوال جواب بدهم؛دلم را مي گذارم جلوي آيينه و ...مي بينم نه،انتخاب نمي كردم.چرا؟از اين دل بي صاحب مي پرسم آخر چرا؟راهت اشتباه بود؟نه.چيزي كه مي خواستي نبود؟چرا بود ولي...
آرام دلم را از جلوي آيينه برمي دارم و ديگر به روي خودم هم نمي آورم كه چيزي پرسيده بودم،چون با كمال شرمندگي متوجه مي شوم دليل اين نه،بي علاقگي من يا اشتباه بودن راه نيست،دليلش فقط و فقط سختي راه است؛اين راه پر فراز و نشيب طولاني؛اين راه لعنتي!
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش
شايد بايد خوشحال باشم كه نمي توانم به عقب برگردم...
