حسرت نامه!
ـ نمی خواد،خودمو می رسونم،نمی خوام بگم پزشکم.
از این موارد برای من زیاد پیش می آید،.چرایش را درست نمی دانم،شاید بخاطر اینکه «پزشک بودن» فرصت «ندا »بودن را از من می گیرد.
شاید چون برای من خیلی کم پیش می آید که با یک نفر هم صحبت شوم و او بفهمد پزشکم و برخوردش تغییر نکند.یا دیگر من برای او یک «خانم دکتر »می شوم و دیگر به به و چه چه است که روی سرم می ریزد به اضافه کلی درد و مرض که باید با یک فوت همه آنها را درمان کنم،یا بر عکس پیف پیف ،اوه اوه خودش را جمع می کند و ناگهان خاطرات تمام پزشکانی که در مطب از او زیر میزی گرفته اند یا او را درست درمان نکرده اند یا به او بی توجهی نشان داده اند یا با قبول شدنشان در رشته پزشکی این فرصت را از او یا بچه هایش گرفته اند در ذهنش زنده می شود و در میابد که خداوند مهربان من را سر راه او قرار داده تاهمه آنها را یکی یکی چماق کند و بکوبد توی سرم تا حد اقل دلش خنک شود.
شاید بخاطر فرهنگ اجتماعی که من اسم آن را می گذارم باور سیاه و سپید.فرهنگی که اگر شما یک پزشک،سیاستمدار،بازیگر مشهور یا ورزشکار ملی باشید،شما را بر می دارد ومی برد بالا وبالا وبالا تا به عرش معصومیت می رساند و البته اگر هم یک روز کوچکترین نقطه ضعفی در شما ببیند از همان بالا برتان میدارد و می کوبدتان به زمین.
شاید به خاطر اینکه گاهی از من انتظار می رود اگر پزشک هستم دیگر عارف و فیلسوف ودانای اسرار و ناجی بشریت هم باشم .البته من وقتی به عنوان یک پزشک با آدم ها برخورد دارم این انتظارات را درک می کنم و سعی می کنم همه اینها هم باشم و انتظار احترام هم دارم،ولی وقتی آن روپوش سفید را از تنم در می آورم دیگر دلم می خواهد خودم باشم،با تمام بدیها و خوبی هایم.دلم می خواهد اگر کسی توجهی نشان می دهد یا احترامی می گذارد،یا بر عکس تصمیم می گیرد مرا از بالای کوه پرت کند پایین،به خاطر خودم باشد نه به خاطر آن روپوش سفید...
