اين دفعه شما مامور تهيه مدارکtumor board هستید٫بنابربر این تا ساعت ۴ در بیمارستان می مانید تا دنبال رد پای پرونده های بیماران سوژه تومور بورد بگردید و وقتی نا امید شدید صدایتان را به مهربان ترین حالت ممکن در بیاورید و زنگ بزنید به واحد ترخیص تا بفهمید پرونده های گمشده کدام گوری هستند وبشکن- زنان از کشف مهمتان بروید واحد در آمد و ناز کارمندان آنجا را هم بکشید و یکی یکی خودتان پرونده ها را نگاه کنید تا آن دو پرونده کذایی را پیدا کنید و در حالیکه به جر و بحث داغ دو تا از کارمندان آنجا گوش می دهید یک ساعت آنجا بنشینید و از تمام آن اطلاعات طلایی نت برداری کنید.
فردا صبح هم در حالیکه نیشتان تا بنا گوشتان باز است هنوز استادتان وارد بخش نشده ٫مدارک طلاییتان را در بغل او می اندازید تا همه بدانند شما چقدر انسان وظیفه شناسی هستید٫غافل از اینکه استاد محترمتان هوس کرده یک روز مانده به تومور بورد یکی از سوژه ها را عوض کند.
حالا دیگر دلتان می خواهد سر استادتان داد بزنید و بگویید پرونده های بایگانی شده پفک نمکی نیست که هر وقت خوشش نیامد زرتی بروید از بقالی سر کوچه یکی دیگر بخرید ولی به بستن نیش باز شده تان اکتفا می کنید و دلتان را خوش می کنید که عاقلان را اشارتی کافیست! ولی جلوی همکارانتان دیگر مجبور نیستید سر خودتان را شیره بمالید بنابر این تا می توانید سلیطه بازی در می آورید تا جاییکه دکتر ح میرود رد پای پرونده جدیدتان را می گیرد و میفهمید در واحد بیمه است .دیگر آرزوی مرگ می کنید چون می دانید نه تنها برای در آوردن پرونده از آنجا باید مسوول بخش را هم برای دادن تعهد نامه محضری! با خودتان ببرید ٫چون هیچ نوع دسته بندی در چیدن پرونده ها در واحد بیمه وجود ندارد باید شامتان را هم آنجا بخورید.
بالاخره در حالیکه هرچه جمله مثبت انرژی زا که بلد بوده اید با خودتان تکرار کرده اید٫می رسید به واحد بیمه و با کمال تعجب می بینید مسوول بخش که بعد میفهمید دکتر ح او را خبر کرده هم آنجاست.اولین نفس عمیق را می کشید که دکتر ح هم سر می رسد و آنها قبل از اینکه شما به خودتان بیایید اتاق را زیر و رو می کنند و پرونده ای را که می خواستید برایتان پیدا می کنند و شما را می نشانند تا اطلاعات آن را بنویسید ٫بعد هم خودشان بقیه پرونده ها را مرتب می کنند و لبخند زنان می روند.
شما که تازه به خودتان آمده اید دلتان می خواهد بدوید و آنها را بغل کنید و بگویید خیلی وقت است هدیه ای شما را تا این حد خوشحال نکرده ولی چون میدانید به اندازه کافی تابلو شده اید به همین اکتفا می کنید که تمام محبتتان را بریزید توی چشمهایتان و بپاشید روی آنها و بعد... و بعد٫هر چه سعی می کنید به روی خودتان نیاورید نمی توانید وبالاخره مجبور می شوید از خودتان سوال کنید که چند وقت است شما اینطور باعث شادی دلی نشده اید؟ولی جواب امید وار کننده ای پیدا نمی کنید و در حالیکه از ضعف حافظه خودتان متعجب شده اید٫ اطلاعات پرونده تان را می زنید زیر بغلتان و به سرعت از واحد بیمه خارج می شوید تا قبل از آن که استاد محترمتان دوباره پشیمان بشود کار را تمام کنید.
